باهار کدوم وره؟

که خدا هست، خدا هست هنوز

باهار کدوم وره؟

که خدا هست، خدا هست هنوز

۴۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هوچکین» ثبت شده است

  • یعنی باورم نمیشه که جلسه یازده هم تموم شده باشه و فقط یک جلسه مونده باشه.
  • یکی از دوستان عزیزم 140 گیگ برام موسیقی فرستاده. امروز بازش کردم و دیدم تمام آلبوم های ناظری از سال 58 تا الان رو به صورت کامل داره. اصلا الان تو یه عالمیم که نگو. یکی منِ بی جنبه رو جمع کنهخیال باطلخوشمزه
  • دختر خالم دستور یه معجون بهم داده درست کردم و خوردم. باید بهش زنگ بزنم بگم اسم دستورشو عوضو کنه بزاره سوخت موشکقهقهه. هر آن در حال انفجار هستم. ( یه مشت مغز آجیل + 3 تا خرما + 2 قاشق عسل + یخ ریختم تو مخلوط کن ). مامان میگه شیره انگور هم بهش اضافه میکردی دیگه میتونستی پرواز کنی.ابله
  • یادتونه گفتم رفته بودم نمایشگاه نقاشی؟ یکی از نقاشی های علیرضا رو قرار بود برام بفرستن. که به دستم رسید. یعنی عاشق مرغ و خروسشم.قلب

 

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۳ ، ۰۵:۲۱
nilaii

▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است.
ولی من اصلا از آدم هایی خوشم نمی آید که آسان ترین راه را انتخاب می کنند. تو را به خدا شاد باش و برای آن که شاد شوی، هر کاری از دستت بر می آید، بکن...!
▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬
برگرفته از کتاب "٣۵ کیلو امیدواری" | آنا گاوالدا | مترجم: آتوسا صالحی

این کتابو نخوندم و فقط همین قسمت رو تو فیسبوک دیدم. خوشم اومد. اسم کتاب 35 کیلو امیدواریه. ولی من فکر کنم به اندازه ی وزنم امیدوارم و با توجه به اینکه هی وزنم زیاد میشه منم هی امیدواریم بیشتر میشهخوشمزه.

 

* فردا جلسه 11 شیمی درمانیم هست. با توجه به اینکه بعد هر جلسه 5 روز حالم خوب نیس، کلا دیگه قراره 10 روز حالم خوب نباشه. و این خیلی خوبه . دیگه چیزی نموندهمژه

 

*موهام حسابی رشد کرده و بلند شدههورا

 

*به این فکر میکنم که کِی قراره پورت ام رو در بیارن. نه اینکه بترسما!!!چشمک من خیلی شجاع ام...فقط یه کوچولو از اتاق عمل و اون آمپول بی حسی که به قفسه سینه و گردن میزنن بدم میاد.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۳ ، ۱۶:۵۰
nilaii

جلسه ده هم تموم شده و فقط دو جلسه دیگه مونده.

امروز داشتم به همه خاطرات گذشته فکر میکردم. خاطراتی که یادآوری دونه به دونه ش باعث میشه از ته دل شاد باشم. خاطراتی که خودِ زندگی اند. به این فکر میکردم که دلخوشی های من چقدر کوچک اند. با چه چیزهای کوچکی انقدر شاد میشم.

فکر کنم

دلخوشی:

-          یعنی داشتن یه عالمه دوست خوب

-          یعنی زنگ خوردن تلفنِ ت هر سه شنبه

-          یعنی خوردن سان شاین وسط زمستون

-          یعنی خوندن یه کتاب خوب

 

دلخوشی:

-          یعنی سورپرایز کردن یه دوست

-      یعنی ریختن مربای آلبالو رو بستنی (با اعمال شاقه، تا هیچوقت فراموشت نشه)

-          یعنی گرفتن یه کادوی خوب

-          یعنی کل کل کردن با یه دوست وقتی حالت خوب نیس


دلخوشی:

-          یعنی پختن یه غذای خوب

-          یعنی سورپرایز شدن با یه گل رز

-     یعنی کسی که دوستت داره بعد اینکه از ماشین پیاده ت کرد و خداحافظی کرد، از پشت صدات کنه و بگه "دوستت دارم"

-          یعنی خرید کردن

 

و دلخوشی:

-          یعنی سایت کامپیوتری دانشکده عمران

-          یعنی بوی یه ادکلن خاص

-       یعنی دیدن یه دوست، ذوق کردن و دویدن به سمتش وسط دانشکده عمران

-          یعنی شکلات کانفت

-          یعنی سایلنت کردن گوشی ای که ویبره س و گذاشتنش زیر بالش

-          یعنی گوش دادن به آهنگ "مدار صفر درجه"

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۳
nilaii
ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ
ﺩﺭﮔﻴﺮ ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﻲ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﻲﮐﻨﻲ ﮐﻪ ﻧﻴﺴﺘﻲ
ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺁﻭﺭﺩ …
ﻣﻦ
ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﮐﺠﺎﻱ ﻗﻠﺒﺖ
ﺷﻠﻴﮏ ﮐﺮﺩﻩﺍﻡ …
ﺗﻮ
ﺩﻳﮕﺮ
ﺧﻮﺏ ﻧﺨﻮﺍﻫﻲ ﺷﺪ …
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۴۴
nilaii

دلم برای روزهایی که از سر کار می اومدم و ساعت ها غرق آهنگ های Sezen Aksu میشدم تنگ شده. مدت هاست اون احساسات فراموشم شده. مدت هاست شاید زندگی فراموشم شده...

صدامو میشنوی؟ناراحت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۳۱
nilaii

الان که اینا رو مینویسم حالم خیلی خوبه چون دوازده روز از جلسه نهم میگذره. پنج شنبه که رفته بودم مطب حالم اصلا خوب نبود. خانم طاهری هم همش میگفت چیه از وقتی همسرت اومده لوس شدی. بعد برمیگشت به همسر میگفت اداهاش الکیه ها باور نکن داره خودشو لوس میکنه، ناز میکنه. قبلا از این برنامه ها نداشتیم!!! بعد مطب هم نرفتم دکتر رو ببینم چون دو روز قبلش دیده بودمش. اومدم خونه. جلسات فرد رو به یک دلیل دوست ندارم چون روز سوم که اصلا حالم خوب نیست باید برم آمپول دیفرلین بزنم. هم سرسرنگ های دیفرلین کلفته دردم میاد و هم بوی الکل خیلی اذیتم میکنه. بعد 5 روز هم اومدم تبریز. واقعا زندگی فقط تو تبریزه و بس. آدم از هواش لذت میبره و میتونه راحت یه نفس عمیق بکشه. علاوه بر هوا انصافا تبریز خیلی تمیزترو زیباتر از تهرانه. تو شهر و خیابونای تبریز اصلا آشغال نمیبینی. این چند روز یه پتو انداخته بودم تو تراس و کتاب میخوندم. آی حال میداد.


 

بالای کمد دنبال کتابی میگشتم که یک جعبه پیدا کردم پر از خاطرات گذشته. کلی نامه توش بود. وقتی 14-15 سالم بود من و دختر خالم برا هم نامه مینوشتیم. خیلی خوب بود. بعد نامه های خواهرم رو پیدا کردم که وقتی بچه بوده برام نوشته. واای که چقدر خندیدم. یکی از نامه هاش رو میزارم اینجا.

ولی دفتر قرمزم تو جعبه نبود. آخرین باری که جعبه رو بسته بودم پاره ش کرده بودم. خاطراتش رو دوست دارم.

این چند روزی که تبریز بودم دوستام رو دیدم. خیلی خوش گذشت. یه دوست دارم خودم میگم همزادمه. تولدهامون دقیقا یه روز با هم فرق داره. اسم هامون هم یکیه. و یه دانشکده درس خوندیم. عروسی هامون هم دقیقا افتاده بود یه روز. و نتونستیم عروسی همدیگه بریم. پارسال که رفته بودم خونشون یه انگشتر دستش بود عین انگشتر من. بازم بگم؟ خیلی خیلی زیاد دوستش دارم. چند روز پیش که اومده بود یه هدیه خوشگل برام آورده بود. عکش رو میزارم اینجا.

سارای عزیزم. میدونم که آدرس اینجا رو بهت ندادم. شاید یه روزی بهت آدرس دادم ولی الان نه. همیشه بهترین دوستم بودی ولی تو این مدت اینو واقعا لمسش کردم. ممنونم برای همه ی مهربونی هات. تو فعلا یه نی نی خیلی خوشگل داری که قراره تا چند روز دیگه به دنیا بیاد و تو مامان بشی. واسه همین آدرس اینجا رو بهت ندادم چون دوست نداشتم حتی یکی از ناراحتی هام تو این شرایطت تو رو ناراحت کنه.



با اینکه مامان بابا خیلی خیلی زیاد بهم میرسن و همش مواظبن من اذیت نشم، ولی این روزها بدجوری از این دربه دری خسته ام. دلم خونه خودمو میخواد. وسایل های خودمو. دلم میخواد صبح ها تو خونه خودم از خواب بیدار شم. فکر کنم که ناهار چی میخوام درست کنم. اصلا هم معلوم نیست قراره چکار کنیم کجا بمونیم. تهران؟ تبریز؟ همسر هم چسبیده به تهران ول نمیکنه. فکر کنم تا چندین ماه وضعم فعلا همینجوری باشه.

در هر صورت بازم "خدایا شکرت"

فردا صبح میرم تهران


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۳ ، ۰۶:۳۰
nilaii

خوب من اومدم لبخند

خوشحالم خیلی زیاد...

جواب سی تی اسکن رو گرفتم و بردم به دکترم نشون دادم.

بگم خبر هارو؟

اول خبر خوب یا خبر بد؟

خوب اول خبر بد رو میگم: جلساتم تموم نشد و من باید 4 جلسه دیگه دارو بگیرم. ولی اصلا از این خبر ناراحت نیستم. 4 جلسه هم تموم میشه خوب. فقط یکم تحمل میخواد.

 

و اما خبر خوب: از نظر دکترم داروها خیلی خوب رو من اثر کرده و بیشتر از 90 درصد توده ازبین رفته. و چیز خیلی ناچیزی مونده. هوراااااااااامژههورا

و اینکه هیچ قسمت دیگه ای از بدنم رو درگیر نکرده.خوشمزه

 

خدایاااااااااااااااا شکرت.فرشته

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۳ ، ۱۷:۲۴
nilaii

* یادمه اون اول ها توی یکی از پست هام گفته بودم جون سخت شدم. و به یکی که از اسکن اسپیرال ترسیده بود خندیده بودم. دیروز رفتم سی تی اسکن اسپیرال از توراکس، گردن، شکم و لگن. و اعتراف میکنم خیلی روز بدی بود. دفعه قبل انقدر اذیت نشده بودم. شاید بدنم خیلی ضعیف شده و واسه همین خیلی اذیت شدم. بعد اسکن هم که باز خراب کاری کردمسبز. و هنوز هم خوب نشدم. جوابش روز یک شنبه آماده میشه. آدم وقتی سالمه قدر خیلی چیزاها رو نمیدونه. این روزها از خدا یک خواسته دارم. اونهم آرزوی یک روز بدون احساس تهوع.

 

* دختر خالم تعریف میکرد:

 یه دوست داشته واسه خودش خیلی بیخیال و خوشحال بوده. میگفت اگرکسی چیزی بهش میگفت و ناراحتش میکرد همونجا حالا یا جوابشو میداد یا نمیداد ولی یک دقیقه بعد همون آدم شاد و بیخیال بود. دیگه اصلا بهش فکر نمیکرد. دختر خاله من هم حساس بوده و وقتی از چیزی ناراحت میشده زیاد بهش فکر میکرده و خودش رو ناراحت میکرده. خلاصه یک روز ازش میپرسه تو چجوری انقدر به چیزهایی که ناراحتت میکنه بی تفواتی. جواب میده: تو دلم بهش میگم "دانگلیماجان" و بعدش میخندم. میگه اینو گفت و آهنگشو گذاشت و شروع کرد به رقصیدن.

من هم از همین تریبون استفاده میکنم و به بعضی ها (هرچند اینجا رو نمیخونن!!!) که حتی در این شرایط با حرف هاشون(یا شاید کنایه هاشون) ناراحتم میکنن میگم "دانگلیماجان"


................................................................


وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود


وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شدوعالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه عاشقی و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۳ ، ۱۴:۲۵
nilaii

مشقاسم را دنبال شیر علی فرستادند.

در مدتی که حاظران انتظار آمدن مرد قصاب را میکشیدند، باران ناسزا و ملامت مردها و اعتراض زن ها نسبت به اخلاق ناپسند اسداله میرزا میبارید.

عاقبت در باز شد و مشقاسم تنها وارد شد:

- قربون مشیت الهی برم... هیچ کاری تو این دنیا بی عقوبت نمیمونه.

- چی شده مشقاسم؟ شیرعلی کو؟

- والله دروغ چرا؟ دکانش بسته بود. دعوا کرده بود، بردندش کمیسری... یعنی شاگرد نانوا به خمیر گیر نانوایی گفته که آقای اسداله میرزا توی خانه شیر علی ست... خمیرگیر هم یک متلکی بار شیرعلی کرده . آنوقت شیرعلی هم با ران گوسفند زده پس کله خمیرگیر... خمیرگیر غش کرده بردندش مریضخانه. آجانها هم شیر علی را بردند کمیسری...

.

.

.

.

.

.

الهی نمیره این اسداله با این کاراشچشمکنیشخند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۳ ، ۰۳:۲۷
nilaii

خوب بنویسم؟ ننویسم؟

این جلسه هم مثل دفعات قبل ساعت یک روز پنجشنبه رفتم مطب. از همون اول صبح حالم خوب نبود و احساس حالت تهوع داشتم. به محض اینکه تزریق شروع شد، حالم بهم خورد و بالا آوردمسبز (ببخشید). خانم طاهری کلی سر به سرم گذاشت که این چه کاریه اول کاری کردیخجالت (آخه همیشه آخرش این اتفاق میافتاد). میگه جلو شوهرت آبرومونو بردی. این دفعه اصلا خوب نبودم همش حالم بد میشد. فکر میکنم دیگه بدنم قبول نمیکنه این همه دارو رو. کفش هم نداشتم بپوشم از مطب برم بیمارستان دکتر رو ببینمچشمک. همسری مجبور شده بود تا کجا بره بلکه یه کفش فروشی پیدا کنه و بالاخره از کفش بلا واسم یه جفت دمپایی بخره بیاره. خلاصه رفتم بیمارستان و دکتر برا روز پنجشنبه برام سی تی اسکن نوشته. از الان غصه داروهای سی تی اسکن رو دارم که از یک روز قبلش باید شروع کنم به خوردن. آخه خیلی بد طعم و حال به هم زنن.

 امروز بعد شش روز هنوز خوب نیستم. (چقدر غر میزنم)


*هفته پیش بابا برا 2 روز رفت تبریز (کار داشت). بعد دو روز زنگ زد که برا امروز و فردا بلیت هواپیما پیدا نکردم شب با اتوبوس میام. خیلی نگران بودم. همش میترسیدم اتفاقی بیافته. زنگ زدم به یکی از آژانس ها ی هواپیمایی. گفتن بلیت نداریم. ازشون خواستم اگه مورد کنسلی داشتن بهم خبر بدن. به 2 ساعت نکشیده بود که زنگ زدن و گفتن برا فردا ساعت 14:20 یه بلیت هست. فوری خریدمش. به بابا زنگ زدم و خبر دادم. فرداش ساعت 12 یه مسیج گرفتم که پرواز 14:20 تاخیر داره و 16:30 پرواز میکنه. به بابا زنگ زدم گفت من فرودگاهم، دیگه چاره ای نیست منتظر میمونم. ساعت 16:30 دوباره زنگ زدم ببینم پرواز کردن آیا؟ که بابا گفت هواپیما توی تهران خرابه تازه قراره تعمیرش کنن، مسافرها رو از تهران بیاره تبریز ، بعد اینارو از تبریز ببره تهرانهیپنوتیزم. انقدر نگران شدم که گفتم بابا نمیخواد با این هواپیما بیای، برو با همون اتوبوس بیا (خیلی میترسیدم اتفاقی بیافته و من نتونم خودمو ببخشم) . خلاصه هواپیما ساعت 20:30 پرواز کرد و 21:30 رسید تهران. وقتی رفته بودیم دنبال بابا، تابلوی پروازهای ورودی رو که نگاه میکردم اینجوری بود. (تبریز:تاخیر، ارومیه:تاخیر، اصفهان: تاخیر، مشهد:کنسل شد... همش هم تاخیرهای چند ساعته)- بابا تعریف میکرد که همه شاکی بودند از این وضع. این وسط ظاهرا چند تا خانم بودن که داشتن میومدن تهران عروسی و با این اوضاع عروسی رو از دست داده بودن و حسابی شاکی بودند.خیال باطل

* این روزها ازم آدرس مرکز اپیلاسیون خوب رو میپرسن!چشمکنیشخندنیشخندنیشخند

* گفته بودم کلی هدیه خوشگل گرفتم. اینم عکس هاش. دست همه شون درد نکنه.

 

 

* اینم از گل خوشگلم که دوباره جون گرفته

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۳ ، ۰۸:۴۳
nilaii