جلسه ده هم تموم شده و فقط دو جلسه دیگه مونده.
امروز داشتم به همه خاطرات گذشته فکر میکردم. خاطراتی که یادآوری دونه به دونه ش باعث میشه از ته دل شاد باشم. خاطراتی که خودِ زندگی اند. به این فکر میکردم که دلخوشی های من چقدر کوچک اند. با چه چیزهای کوچکی انقدر شاد میشم.
فکر کنم
دلخوشی:
- یعنی داشتن یه عالمه دوست خوب
- یعنی زنگ خوردن تلفنِ ت هر سه شنبه
- یعنی خوردن سان شاین وسط زمستون
- یعنی خوندن یه کتاب خوب
دلخوشی:
- یعنی سورپرایز کردن یه دوست
- یعنی ریختن مربای آلبالو رو بستنی (با اعمال شاقه، تا هیچوقت فراموشت نشه)
- یعنی گرفتن یه کادوی خوب
- یعنی کل کل کردن با یه دوست وقتی حالت خوب نیس
دلخوشی:
- یعنی پختن یه غذای خوب
- یعنی سورپرایز شدن با یه گل رز
- یعنی کسی که دوستت داره بعد اینکه از ماشین پیاده ت کرد و خداحافظی کرد، از پشت صدات کنه و بگه "دوستت دارم"
- یعنی خرید کردن
و دلخوشی:
- یعنی سایت کامپیوتری دانشکده عمران
- یعنی بوی یه ادکلن خاص
- یعنی دیدن یه دوست، ذوق کردن و دویدن به سمتش وسط دانشکده عمران
- یعنی شکلات کانفت
- یعنی سایلنت کردن گوشی ای که ویبره س و گذاشتنش زیر بالش
- یعنی گوش دادن به آهنگ "مدار صفر درجه"










. و هنوز هم خوب نشدم. جوابش روز یک شنبه آماده میشه. آدم وقتی سالمه قدر خیلی چیزاها رو نمیدونه. این روزها از خدا یک خواسته دارم. اونهم آرزوی یک روز بدون احساس تهوع.

(آخه همیشه آخرش این اتفاق میافتاد). میگه جلو شوهرت آبرومونو بردی. این دفعه اصلا خوب نبودم همش حالم بد میشد. فکر میکنم دیگه بدنم قبول نمیکنه این همه دارو رو. کفش هم نداشتم بپوشم از مطب برم بیمارستان دکتر رو ببینم
. انقدر نگران شدم که گفتم بابا نمیخواد با این هواپیما بیای، برو با همون اتوبوس بیا (خیلی میترسیدم اتفاقی بیافته و من نتونم خودمو ببخشم) . خلاصه هواپیما ساعت 20:30 پرواز کرد و 21:30 رسید تهران. وقتی رفته بودیم دنبال بابا، تابلوی پروازهای ورودی رو که نگاه میکردم اینجوری بود. (تبریز:تاخیر، ارومیه:تاخیر، اصفهان: تاخیر، مشهد:کنسل شد... همش هم تاخیرهای چند ساعته)- بابا تعریف میکرد که همه شاکی بودند از این وضع. این وسط ظاهرا چند تا خانم بودن که داشتن میومدن تهران عروسی و با این اوضاع عروسی رو از دست داده بودن و حسابی شاکی بودند.



